گاهی گمان نمیکنی و میشود ، گاهی نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گدایی وبخت نیست ،گاهی تمام شهر گدای تو میشود
تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهر خدا بیدار باش سایه غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش کام امیدم بخون آغشته شد تیرهای غم چنان بر دل نشست کاندرین دریای مست زندگی کشتی امید من بر گل نشست آه ، ای یاران به فریادم رسید ورنه مرگ امشب به فریادم رسد ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه چون به دام مرگ افتادم ، رسد گریه و فریاد بس کن شمع من بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش قصه بیتابی دل پیش من بیش از این دیگر مگو خاموش باش جز تو ام ای مونس شب های تار در جهان ، دیگر مرا یاری نماند زآن همه یاران بجز دیدار مرگ با کسی امید دیداری نماند همدم من، مونس من، شمع من جز توام در این جهان غمخوار کو؟ وندرین صحرای وحشت زای مرگ وای بر من ، وای بر من،یار کو؟ اندرین زندان ، امشب شمع من دست خواهم شستن ازاین زندگی تا که فردا همچو شیران بشکنند ملتم زنجیر های بندگی !
امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی، لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم! اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟! گواهی بخواهید، اینک گواه: همین زخمهایی که نشمرده ایم! دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست، عمری به سر برده ایم!
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر وه ازین آتش روشن که به جان من و توست ..
ولی از زندگی دوباره می ترسم ... دین را دوست دارم ، ولی از کشیشها می ترسم ... قانون را دوست دارم ، ولی از پاسبانها می ترسم... عشق را دوست دارم ، ولی از زنها می ترسم... کودکان را دوست دارم، ولی از آیئنه می ترسم ... سلام را دوست دارم، ولی از زبانم می ترسم ... من می ترسم ، پس هستم ...! اینچنین میگذرد روز و روزگار من ... من روز را دوست دارم ، ولی از روزگار می ترسم ...!!!
سلام به دوست عزیز.تبریک میگم افتتاح وبلاگت رو .واقعا اسم زیبایی برای وبت انتخاب کردی.امیدوارم که با گذاشتن مطالب زیبا واقعا به کلبه دلدادگان تبدیلش کنی.موفق باشی به وب من هم سر بزن.ممنون
سلام دوست عزیز .

تبریک میگم به شما افتتاح وبلاگ جدیدتو ....
امید وارم همیشه موفق باشی .
این هم تقدیم به شما :
**************************
طالعم دیدم در آغوش زمان
دست معشوقی نهاده در میان
با نگاهش شوق در جانم دمید
لرزه بر دل شد صدایش را شنید
راز دل گفتم به جان و دل خرید
تارهای عشق بر جانم طنید
هر چه دیدم عشق بود و شور بود
ساحلی آرام و پر از نور بود
همدم من گشت و دل شیدا نمود
تشنه بودم آب را بر من گشود
ابر شد بارید بر این تفته خاک
از دلش روئید عشقی پاک پاک
جـــاودان شد عشق مـا از خاک رفت
دل در ایــــن ایــــام تــــا افلاک رفت
نغمــه امّید بــــــــر جانــــــم نشست
روح و ریحانم شد این ققنوس مست
مهــــــر او را در دلم جـــــا داده ام
من بــه امّیدش در اینجــــا مانده ام
سلام ممنون که بازم به ما سر میزنی
منتظر حضور سبزت هستم
بازم
تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش
کام امیدم بخون آغشته شد
تیرهای غم چنان بر دل نشست
کاندرین دریای مست زندگی
کشتی امید من بر گل نشست
آه ، ای یاران به فریادم رسید
ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم ، رسد
گریه و فریاد بس کن شمع من
بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش
قصه بیتابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش
جز تو ام ای مونس شب های تار
در جهان ، دیگر مرا یاری نماند
زآن همه یاران بجز دیدار مرگ
با کسی امید دیداری نماند
همدم من، مونس من، شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو؟
وندرین صحرای وحشت زای مرگ
وای بر من ، وای بر من،یار کو؟
اندرین زندان ، امشب شمع من
دست خواهم شستن ازاین زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند
ملتم زنجیر های بندگی !
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست، عمری به سر برده ایم!
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست ..
ولی از زندگی دوباره می ترسم ...
دین را دوست دارم ،
ولی از کشیشها می ترسم ...
قانون را دوست دارم ،
ولی از پاسبانها می ترسم...
عشق را دوست دارم ،
ولی از زنها می ترسم...
کودکان را دوست دارم،
ولی از آیئنه می ترسم ...
سلام را دوست دارم،
ولی از زبانم می ترسم ...
من می ترسم ،
پس هستم ...!
اینچنین میگذرد روز و روزگار من ...
من روز را دوست دارم ،
ولی از روزگار می ترسم ...!!!
سلام دوستان .
آپم . زود بیاید ، از دستتون میره ها!!!!
سلام جواد جان ما را چوب کاری کردی.
سلام به دوست عزیز.تبریک میگم افتتاح وبلاگت رو .واقعا اسم زیبایی برای وبت انتخاب کردی.امیدوارم که با گذاشتن مطالب زیبا واقعا به کلبه دلدادگان تبدیلش کنی.موفق باشی به وب من هم سر بزن.ممنون
ممنون سعید جان شما هم وب زیبایی داری
گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است